اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۷
تجلیل از تصویرگر آلمانی
امروز يکشنبه به جشن تولد الي ميت قوچ ميرويم. پوستر زيباي جشن را خود ميت قوچ طراحي کرده است. او را بيشتر به عنوان تصويرگر ميشناسند تا نويسنده. اول فکر کردم اسمش علي است و مسلمان است، بخصوص که کلاهي شبيه عرقچين هم به سر دارد و به علاوه نام خانوادگياش هم به اسمهاي آلماني نميخورد. اما بعد ميفهمم که الي احتمالا مخفف چيزي مثل آلفونس و يا الکساندر است.تمام برنامههايي که پيشبيني شده بود به خوبي برگزارميشود و جمعيت زيادي از بچهها با پدر و مادرهايشان در جشن شرکت ميکنند.در نقاشيهاي بچهها دقيق ميشوم. بچهاي فسقلي پستانک به لب جلوي بوم نقاشي ايستاده و با آرامش نقاشي ميکند. تعجب ميکنم که چرا مسئولان کتابخانه از بچهها خواسته اند که موضوع واحدي را نقاشي کنند: قلعه. ياد کليشه در نقاشيهاي بچههاي خودمان ميافتم که خانهاي است با سقف شيرواني و آن طرفتر کوهي و باقي قضايا. به نظرم مسئولان کتابخانه ميتوانستند بچهها را آزاد بگذارند و به خلاقيت آنها بيشتر ميدان بدهند. البته بعضي بچهها کاري به موضوع ندارند و عشق خودشان را ميکنند. جالب اين که بعضي از مادرها هم قلم مو و مداد شمعي دستشان گرفتهاند و گوشهاي از مقواي بزرگي را که در اختيارشان گذاشته شده، نقاشي مي کنند، يک جور کمک به بچه ها و يا بگوييم دخالت در نقاشي آنها. وقتي ميشنوم که قرار است نقاشيها در کتابي منتشر شوند بيشتر تعجب مي کنم که چرا بعضي از مادرها اين کار را مي کنند! به خانمي که مسئول بخش نقاشي است مي گويم و او مي گويد : «راست مي گویي ولي مي داني! خيلي هم نمي شود به مردم سخت گرفت.» و من حس مي کنم شايد زيادي سخت گرفتهام.سوال ديگري که به ذهنم خطور مي کند اين است که راستي تاريخ تولد نويسنده ها و تصويرگرهاي ما چيست؟ و بلافاصله به خودم جواب ميدهم که: « خب حالا! خيلي کارهاي واجبتر از جشن تولد هست که بايد انجام بشود!» و مي روم پي کارم.نکتهی جالب ديگر اين است که هيچکس و از جمله الي ميت قوچ براي بچهها و يا حضار محترم سخنراني نمي کند و در باب: «لزوم فلان چیز؛ دریافتها، رهیافتها و …» داد سخن نمیدهد. الي ميت قوچ کيک تولدش را مي بُرد و يکييکي به بچهها ميدهد، اما جمعيت زياد است و اين کار وقت ميگيرد. اين است که ما هم ميآييم وسط و در پخش کردن تکههاي کيک کمک مي کنيم. همه ايستادهاند و کسي جيک نميزند. هيچکس هم دستش را به نشانهی تقاضا براي گرفتن کيک دراز نمي کند، اما وقتي ما دستمان را دراز مي کنيم و به يکي از آنها تعارف ميکنيم با لبخند و تشکر مي پذيرد و بغلدستيهايش همين طور آرام همراه بچههايشان ايستادهاند و آخرش هم به بعضيها کيک نميرسد.موقع برگشت، با آندره راه نهر را در پيش مي گيريم و برمي گرديم. روزهاي اول است و من هنوز گاهي دلتنگ و بيقرار ميشوم. وقتي با خودم فکر مي کنم که پيش از من دوستان و همکاراني مثل محمد هادي محمدي،زهره قایینی، فریبا کلهر، معصومه انصاریان و حميد رضا شاه آبادي در اين جا بودهاند و در همين قلعه و با کتابهايش، در همين شهر و خانههايش مدتي زندگي و کار کردهاند، گرچه حالا جايشان خالي است اما همين جاي خالي و همين رد پاهاي نامريي به من آرامش و دلگرمي ميبخشد.موقع برگشت چشم در چشم نهر زيبا و روان مي دوزم و اين قطعه در ذهنم روان مي شود:بوي جوي موليان آيد هميياد يار مهربان آيد همي ريگ هامون و درشتيهاي او پيش چشمم پرنيان آيد هميو براي هزارمين بار از خودم مي پرسم که راستي خاک ايران با دل ما چه کرده که اين قدر بي قرارش هستيم؟
يک شنبه ۳ مهر/۲۵ سپتامبر
نوشته شده در سفرنامه | بدون پاسخ »
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷
امروز رمانی نوجوانانه با ترجمهی من به نام سفر باورنکردنی ادوارد نوشتهی داستاننویس آمریکایی خانم کِیت. دی. کامیلو (کتابهای بنفشه/ انتشارات قدیانی) در نمایشگاه کتاب تهران عرضه میشود. پیشتر دوست زندهیادم حسین ابراهیمی (الوند) کتابی از همین نویسنده را با نام موش کوچولو (برندهی جایزهی مهم IBBY) ترجمه کرد که نشر افق درش آورد. چون حسین مرا به ترجمهی کتاب سفر باورنکردنی ادوارد، تشویق کرده بود، من در تقدیمنامهی کتاب، آن را به او تقدیم کردم. با این همه دلم میخواست، امروز پیش ما بود تا نسخهای از خود کتاب را هم تقدیمش میکردم. حالا تنها کاری که از دستم برمیآید، درج مطلبی است که پس از مرگش نوشتم و همراه با نوشته های دوستان دیگر، در کتابی به نام از الوند تا دماوند در انجمن نویسندگان کتاب کودک درآوردیم. روحش شاد! ریشه در روستا، شاخه در شهر اول: گلپایگان
حسین چوب درازی را توی مشت محکم و مردانه اش فشرده بود و با آن هیزمها و چوب خشکهای توی «چالهآتیش» را جابهجا میکرد. در سکوتی که آن شب بین ما سه نفر حاکم بود، نزدیکمان فقط صدای جرق و جوروق هیزمها بود و آن دورها تنها صدای پارس سگهایی که از خانههای دور و نزدیک روستا گویی با هم راز میگفتند. پایین پای ما دایرهی سرخ هیزمها بود و بالای سرمان دایرهی سیاه شب. بیابان بود و سکوت و خنکای پاییز. نسیمی توی درختان سیب میپیچید و آن دورترها شاخههای درختانی را که سرهایشان به سقف آسمان میرسید، میلرزاند.پدر حسین - حاج محمد آقا - از کودکیهای حسین می گفت. همان جایی که نشسته بودیم، بیابان بود و او گوسفندها را بیرون آورده بود برای چرا. حسین را که کودکی نوپا بود، همراه آورده بود. یکدفعه صدایی دست جمعی از دهها زنگوله بلند شده بود و سگهای تربیت شده، شستشان خبر دار شده بود که گرگی به گله زده و بعد پارس سگها بود و خیز حاجی و فرار گرگ و نجات برّه …آن شب دراز پاییزی مهمان پدر و پسر بودم. حسین با این که مدتها بود شیمی درمانی میکرد و مثلا ماها باید هوایش را می داشتیم و به او روحیه میدادیم و به سفرش میبردیم، بارها اصرار کرده بود که:« دل از این تهرانت بکن و بیا ببرمت گلپایگان. یه پارهآجر می گذارم رو پدال گاز پیکان کهنسالم و او که راه گلپایگان و دِه ما را بلد است، خودش مثل الاغهای امام زاده داوود، راهش را میگیرد و میرود. نترس بیا، رضا هاشمی نژاد و یحیی برآبادی بیشتر از تو اهل دل هستند. بیا خودت از درختهای بابا سیب بچین و با لباس مخصوص برو سروقت کندوها و عسل بردار. آتشی روشن میکنیم و شامی میخوریم و گپ میزنیم. بعد میرویم توی شهر چرخی میخوریم. به گاوداری عموم سری میزنیم و شیر میخوریم.» و آن روز دو نفری از تهران کوبیده بودیم و آمده بودیم. آن سالها هنوز توی دوران سخت خشکسالی ششهفت سالهای بودیم که ایران را در چنگ گرفته بود. جادهی تهران و قم و کاشان از همیشه خشکتر بود و پر از درختهایی که از پا افتاده بودند. گفتم:« حسین برویم سرِ خاک مادر بزرگت که می گویی عاشق تو بود و تا پنجسالگی توی دامنههای کوه الوند بزرگت کرده بود و وقتی میخواستند تو را بفرستند مدرسه، میگفت حسین را از من نگیرید، این شوهر من است! از بس مادربزرگت را تبلیغ کردی که به دلم افتاده برویم سر خاکش و آن جا برای شفای تو دعا کنیم.» بعد بابا را که هنوز از بیماری حسین خبر نداشت و تا روز فوت او هم با خبر نشد، زحمت دادیم که گوسفندی کشت و خرد کرد و با موتورش راه افتاد توی آبادی و همه را بین فقرا تقسیم کرد. البته جگرش را برای همان شب با شکوه نگه داشتیم تا روی چالآتیش کباب کنیم. کلهپاچه و سیرابی را هم بابا گذاشت توی کیسهای کنار درختهای سیب که بعد توی سیاهی شب شغالی آمد و کیسه را به دندان گرفت و سهمش را برد. جای گِله نبود، آن جا به قدری بکر و دنج بود که ما آدمها به حریم حیوان تجاوز کرده و سهمش را مال خود کرده بودیم و نه او.همین که به گلپایگان رسیدیم، حسین مثل یک خدمتگزار افتاد به جان خانهی بابا و سرتاپایش را جارو زد و گردگیری کرد و دستمال کشید. من هم تنها تخصصم در آشپزی را رو کردم و املتی درست کردم که هر دو گفتند بهبه! چه کار کردی که اینطوری شد؟ و من دیگر پاپی نشدم که راستی املته خوشمزه شده بود یا پدر و پسر خواسته بودند آبروداری کنند.شب راه افتادیم به قدم زدن زیر ستارههای خنک آسمان. حسین مدام مثل راهنما و لیدر تور توضیح میداد.- این ها بلاله. و برای اینکه بچههای دیگر را هم در طعم خوش آن لحظهها شریک کند، با موبایلش شمارهی پیروز قاسمی را گرفت. منِ بچهشهری نگاهی به قامت بلند ساقههای بلال انداختم و گفتم: «حسین به پیروز سلام برسان بگو ما الان کنار درختهای بلال وایستادهایم.» و پیروز که از قضا با گل و گیاه و روستا دمخور بود پیغام را شنید و خندید که:« مهدی به بوتهی بلال میگوید درخت بلال!» و بدذات کلی دست گرفت و از آن روز به بعد درخت بلال شد کُد مهدی حجوانی!فردایش چرخی توی شهر زدیم و به خانهی پدر حسین در شهر رفتیم و مادرش را که آن وقتها هنوز در قید حیات بود دیدیم. بیحوصله بود ولی حسین آن قدر زبان ریخت تا لبخند روی لبش نشست. حسین میگفت: «زمانی که بچه بودم، عصرهای پاییز که از مدرسه برمیگشتم، مادرم روی تکههای نان محلی، کره میمالید و برایم کنار میگذاشت و تا امروز مزّهی آن نانهای روغنی زیر زبانم است.» بعد، از کنار کوه الوند گذشتیم. حسین اسم مستعار و مطبوعاتی و یا بگوییم تخلصش را از این کوه گرفته بود، اما مسئله این بود که اصرار میکرد اسم این کوه، الوند (به کسر الف) است و نه الوند (به فتح الف). این هم دستاویزی شده بود برای اذیت کردن او که:« مرد مومن، توی گلپایگان هیچکس اسم این کوه را مثل تو تلفظ نمیکند. این همان ادامهی رشته کوه الوند در همدان است و تو انگار با همدانیها خُرده حساب داری.» آن روز از ارگ گوگد هم دیدن کردیم. در شرح این قلعهی زیبای حکومتی و نظامی اشاره ای شده بود به اینکه در روزگارهای دور، جادهی ابریشم از این نزدیکیها می گذشته. گفتم: «حسین تو میدانستی که جادهی تاریخی و مهم ابریشم از کنار زادگاه تو می گذشته؟» و جواب شنیدم که نه. سعی کردم بیشتر از این به کلامم رنگ حماسی ندهم. گفتم: « حسین، بی خیال شو، یکدفعه غیرتی نشوی اعلام کنی که تخلص من از امروز این است:« اِلوند، مرد اِبریشمی»، آن هم ابریشم به کسر الف و نه فتح الف! » گذشت و برگشتیم تهران، با خورجینی پُر از سیب و مهربانی و عسل. دوم: تهران
اولین باری که حسین ابراهیمی را دیدم، سال ۱۳۶۶ بود. آن زمان مسئول کتاب های شکوفه (واحد کودک و نوجوان انتشارات امیر کبیر) بودم. کتابی برای بررسی آورده بود که یادم نیست آکاواک بود یا کودکی کدی ولی می دانم که هر دو کتاب در امیر کبیر درآمد و کتابهای دیگری هم از او منتشر شد و ما از همان ایام دستمان آمد که با آدمی جدّی روبهروییم که اسمش را باز هم خواهیم شنید و بارها و بارها شنیدیم.شاید آنهایی که الوند را نمی شناسند میپرسند:این حسین کیست که…؟ دست به نقد میتوانم بگویم که او حدود هشتاد کتاب ارزشمند برای نوجوانان و کودکان این مرزوبوم ترجمه کرد. البته شمار این آثار بیش از این تعداد است، چون برخی از کتابها هنوز منتشر نشده و مراحل چاپ و انتشا ر را می گذرانند. الوند تمام جوایز داخلی را کسب کرد و یک بار برای کتاب آخرین گودال با معرفی شورای کتاب کودک دیپلم افتخار IBBY را دریافت کرد.او مقالاتی تئوریک برای نشریات و کتابهای نظری حوزهی کودک و نوجوان ترجمه و منتشر کرد.ابراهیمی با دست خالی حرکتی جدی در جهت رواج ترجمه در ایران پایهگذاری کرد. او با تاسیس نهاد خانهی ترجمه برای کودکان و نوجوانان و حسن اعتمادی که همه نسبت به او داشتند، وزارت ارشاد را متقاعد کرد که کتابهای مناسب برای ترجمه را از ناشران غیرایرانی خریداری کند و به شکل رایگان در اختیار مترجمان بگذارد. الوند به تدریج با شناختی که از فضای فرهنگی دیگر کشورها و نویسندگان و ناشران و آثار خارجی به دست آورده بود، آثار را شناسایی میکرد و از طریق سفر، مذاکره و مکاتبه با طرفهای خارجی، کتابها را سفارش میداد و از طریق خانهی ترجمه و یا دفتر ادبیات داستانی در اختیار مترجمان قرار میداد.تصور می کنم جرقهی تاسیس خانهی ترجمه به زمانی برمیگردد که غلامحسین کرباسچی شهردار تهران بود و در دورهی او نهادی به نام شهر کتاب شکل گرفت. یکی از اهداف شهر کتاب شناسایی، مذاکره با ناشران خارجی و واردات کتابهای مناسب کودک و نوجوان برای فروش در ایران بود. مسئولیت واحد بینالملل شهر کتاب به رضا هاشمی نژاد سپرده شد و او از کسانی همچون الوند و زهرا احمدی مدیر کتابخانهی مرکزی کانون پرورش فکری و علی زارع زاده کمک گرفت و من هم در حاشیه کمک می کردم. از همان روزها مکاتبه با ناشران خارجی شکل گرفت و چیزی نگذشت که تعداد قابل توجهی کاتالوگ و بروشور از سراسر دنیا و البته بیشتر از همه، کشورهای انگلیسیزبان به شهر کتاب رسید و کار دشوار مطالعه و بررسی آنها شروع شد و این کار بیش از همه حوصلهی آدمهایی مثل حسین را میطلبید. مسئولیت الوند در شهر کتاب به آخر رسید اما او ارتباط با نویسندگان و ناشران را ادامه داد و بعدها فکر تاسیس خانهی ترجمه در ذهن او شکل گرفت، منتهی کار او جنبهی دوستانه و محفلی داشت. روزی به او گفتم که این چه تشکیلاتی است که تو به راه انداختهای؟! خانهی ترجمه الان شبیه یک N.G.O یک نفره! شده که همه کارهاش خودت هستی. این که نشد تشکیلات! بعد صحبت کردیم و قرار شد اولا با پژوهشنامه ادبیات کودک مصاحبه و به صورتی رسمیتر موجودیت و رسمیت خانهی ترجمه را اعلام کند که این کار انجام گرفت و گفتوگوی ما در بارهی چگونگی شکلگیری خانه و اهداف و شیوهی کارش در پژوهشنامه منتشر شد. بعد حسین، مترجمان حوزهی کودک و نوجوان را به نشستی در دفتر ادبیات داستانی دعوت کرد و من برایشان در باب ضرورت کارجمعی و تشکیلاتی شدن کار حرف زدم و از تجربه های انجمن نویسندگان کودک و نوجوان هم گفتم. بعد هم الوند نشانهای برای خانهی ترجمه به بهزاد غریب پور سفارش داد و خانه صاحب نشانه هم شد. بعد من دیگر پیگیری نکردم، چون کار اصلی من ترجمه نبود اما شنیدم که حسین برای رسمی شدن و ثبت خانه هم اقدام کرده. این شد که با همت او جریان تازه و بی سابقهای ایجاد شد. امروز اگر به کتابهای ترجمهشده در حوزهی کودک نگاه کنیم در ابتدای تعداد قابل توجهی از آنها، این عبارت قید شده است که اصل کتاب را خانهی ترجمه در اختیار مترجم گذاشت.او در دورهی احمد مسجد جامعی، مسئول واحد کودک دفتر ادبیات داستانی وزارت ارشاد بود.اما اگر تمام این کارها را نادیده بگیریم باز هم شخصیت او همچون انسانی شریف و بزرگوار و دوست داشتنی کافی است تا نامش را برای همیشه در کتاب ادبیات کودک و نوجوان ایران ثبت کنیم. بسیار گفته شده که ما بعضی از هنرمندان و نویسندگان را به واسطهی آثارشان دوست داریم و نه اخلاق و روحیاتشان. آن شاعر را فقط در شعرش دوست داریم، این بازیگر را تنها روی پردهی سینما میپسندیم و آن موسیقیدان را فقط با موسیقیاش شناسایی می کنیم. اما الوند از جمله نویسندگانی بود که گذشته از کارهایش که هم درخشان و هم پُرشمار بودند، انسانی دوست داشتنی، دوستی مهربان و برادری امین بود. او گشادهدست و بلندنظر بود. یادم هست که در جستوجوی کتاب مناسبی برای ترجمه بودم. روزی حسین نمیدانم به چه مناسبت تعدادی کتاب به من نشان داد و من یکی از آنها را برای ترجمه پسندیدم اما با خودم گفتم شاید خودش بخواهد ترجمهاش کند، ولی او همین که حس کرد من کتاب راپسندیدهام، اصرار کرد که ترجمهاش کنم و اطمینان داد که قصد ترجمهاش را ندارد. من کتاب را دست گرفتم و ترجمه کردم و وقتی دیدم که او این لطف را دارد که راهنماییام کند، ترجمه را در اختیارش گذاشتم و او با حوصله و اشتیاق تمام متن را با اصلش تطبیق داد و کمکم کرد و در نهایت کتاب با عنوان آتشی بالای کوه در کانون پرورش فکری درآمد. این نمونه را گفتم تا اطمینان بدهم که او برای کسانی که به کار ترجمه فکر میکردند، بیش از اینها دل سوزاند و وقت گذاشت و هرگز فکر نکرد که ورود آدمهای رنگو وارنگ در این عرصه، جای او را تنگ خواهد کرد.به تدریج ارتباط اداری او با نویسندگان خارجی به ایجاد رابطهای دوستانه انجامید. اهمیت ارتباطهای او را وقتی درمییابیم که به یاد بیاوریم کشور ما عضو کنوانسیون جهانی کپی رایت نیست و پیداست که وقتی بعضی از ناشران خارجی ما را با القابی ناشایست یاد می کنند، مذاکره کردن چقدر دشوار می شود. به همهی این دشواریها باید کاغذ بازی و بوروکراسی سنگین در ایران و از آن مهمتر بیسابقه بودن کار و نداشتن الگوی پیشینی را هم اضافه کنیم و سرانجام به این معضل اشاره کنیم که ادبیات کودک در ایران کمتر از آن چه که هست، جدی گرفته میشود. با این همه، کار حسین به جایی رسید که بعضی از نویسندگان خارجی خودشان با او تماس میگرفتند و خبر میدادند که فلان کتابشان از زیر چاپ درآمده و مایلند که به فارسی برگردان شود. در این تماسها دو حقیقت بیشتر از پیش آشکار شد. یک اینکه ایرانیها شایسته آن القاب نبودهاند و اگر هم کپیرایت را رعایت نکردهاند دلیلش بیش از آنکه اخلاقی باشد، نابرابری وحشتناک واحد پول ما ریال با واحد پول غرب یعنی دلار یا یوروست که این امکان را نمیدهد که نویسنده و ناشر قادر به پرداخت هزینهی کپی رایت باشند. حقیقت دومی که آشکار شد این بود که اگر با ناشر و نویسندهی خارجی گفتوگو شود و شرایط دشوار اقتصادی ایران برایشان توضیح داده شود، آنها هم آدمهای فرهنگی جوامع خود هستند و شرایط ما را درک میکنند. مثلا حسین برای ماتیوز نویسندهی کتاب ماهی نامه نوشت و اعلام کرد که قصد دارد حقالترجمهی کتاب را برای کمک به کودکان سرطانی اهدا کند. ماتیوز پاسخ داد که من هم حق کپی رایتم را به همان بچهها در ایران هدیه میکنم. بعد هم کتاب در نشر افق منتشر شد و این مذاکرهی اقتصادی به زیباترین شکل ممکن به نتیجه رسید.بعدها نقش الوند در دعوت از نویسندگان خارجی هم آشکار شد. به واسطهی او کسانی هم چون خانم سوزا ن فلچر، دونا. جو. ناپولی، مگان سیرز، جمیله گوین و نویسنده ای از فلسطین و دیگرانی به ایران دعوت شدند که بجز فلچر بقیه به ایران آمدند و در جشنوارهی کرمان حضور پیدا کردند.
سوم: در خارج کشور
رضا هاشمینژاد دنبال راهی بود تا بتوانیم در نمایشگاه کتاب لندن شرکت کنیم. می دانستیم که سفارت انگلیس در ایران به این راحتیها ویزا نمیدهد. رضا که میدانست الوند در سفرش به لندن با نویسندهی معروف دوران کودکی ما یعنی جان کریستوفر دیدار کرده، بعد از چند روز فکر و نقشه، با اجازهی الوند ایمیلی برای کریستوفر فرستاد و گفت که ما رفقای الوندیم و میخواهیم از نمایشگاه لندن دیدن و شما را هم ملاقات کنیم. کریستوفر هم فوری جواب داد که بیایید. ما هم از ایمیل کریستوفر پرینت گرفتیم و چهار نفری از سفارت وقت گرفتیم و رفتیم و نامهی کریستوفر را روی میز افسر مسئول مصاحبه گذاشتیم. او نگاهی به نامه کرد و با خودکار دور اسم کریستوفر انگار که اسمی مقدس باشد، دایرهای کشید و نگاهی به تیپ ماها کرد و از کارمان پرسید و بعد گفت: «سه ساعت دیگر ویزایتان حاضر است!» و ما ساعت ۱۰ صبح از سفارت بیرون آمدیم و ساعت ۱ بعد از ظهر برگشتیم و ویزاهایمان را گرفتیم. به هر کداممان ویزایی شش ماهه دادند، آن هم برای ما که هیچکدام پیشتر به آنجا سفر نکرده بودیم. جالب این که خود الوند در آن سفر با ما نبود! به نام او شد و به کام ما. بعد از اینکه از انگلیس برگشتیم، من که خودم را از محل کارم بازخرید کرده بودم و پولی دستم را گرفته بود و ویزایم هنوز اعتبار داشت، تنهایی و برای خواندن زبان دو ماه و نیم به لندن رفتم. در آن مدت، با دو نفر دیدار کردم: محمود کیانوش و جان کریستوفر.برای کریستوفر ایمیل زدم و خودم را به عنوان خوانندهی کتابهای سه گانهی او که حدود سی سال پیش از آن تاریخ درایران توسط کانون چاپ شده بود و همچنین به عنوان دوست حسین معرفی کردم ولی نگفتم که می خواهم او را ببینم تا خودم را مهمان او نکرده باشم. پیرمرد خودش گفت که بلند شو بیا و نشانی داد: شهر رای (Rye) در نزدیکی لندن. با علیرضا و امیر متولی و بابک پسر امیر رفتیم و کریستوفر ناهار را در رستورانی ایتالیایی مهمانمان کرد و انگار که اخلاق ایرانیها را میدانست، هر چه امیر متولی اصرار کرد که پول ناهار را حساب کند، پیرمرد نگذاشت. دست امیر را گرفته بود و می گفت: « اگر تا فردا صبح هم اصرار کنی، نمی گذارم.» و در خانهی کریستوفر بیش از هر کس و هر چیز حرف از الوند بود.یادم هست که سفر لندن سختترین و سگیترین اما مفیدترین سفر عمر من بود. دلتنگی و تنهایی ام را دو نفر بر طرف می کردند: امیر متولی که مقیم لندن بود و هست و بدجوری هوای مرا داشت؛ و حسین ابراهیمی که با هم ارتباط ایمیلی و تقریبا روزانه داشتیم. جالب نیست؟ الوند بیمار بود اما برای این که من احساس تنهایی نکنم، هر روز بی اینکه تماس با من چیزی به او اضافه کند، با من در ارتباط بود. از زمین و زمان می گفتیم و رطب و یابس می بافتیم. برایش مینوشتم که حسین جان بیماریات را فلان و فلانش می کنیم، یعنی خلاصه ریشهاش را میکنیم و در همان حال میدانستم که او از بیماری رنج میبرد و به رو نمیآورد. چکار میتوانستم انجام بدهم؟ چند بار که دلم برای ایران تنگ شده بود توی خیابانهای مهگرفته و غریب و کهنسال لندن، بیماریاش را برای خودم بهانه میکردم و اشک میریختم. چهکار از دستم برمی آمد جز اینکه سر بهسرش بگذارم و برایش جوک بفرستم و چرت و پرت سرهم کنم؟ می گفتم استاد این جا انگلیسی من که خوب نشد، عوضش فارسی اهالی لندن بهتر شده! این شد که برای تمرین انگلیسی، نامههایمان را به انگلیسی برای هم دیگر می نوشتیم. البته گفتم که این نامهنگاریها چیزی به زبان او اضافه نمیکرد اما برای من، هم تمرین بود و هم بهانهای برای ارتباط با ایران. گاهی اشتباهات واژهای و دستور زبانی مرا تذکر می داد و راهنماییام میکرد.وقتی حسین برای دریافت دیپلم افتخار به کنگرهی IBBY در سوییس دعوت شد، من بی اختیار به یاد خاطرهای افتادم که پدرش آن شب کنار چالهآتیش تعریف می کرد: داستان حملهی گرگ و حسین که تنها میان گلّه میگشت. الوند راه میان روستا و عرصههای جهانی را با همهی درشتیها و دشواریهای راه طی کرد.
چهارم: حسین، خودش
بارها گفتهام و دوست دارم بارها تکرار کنم که حسین ریشه در خاک روستا و شاخه در هوای شهر داشت. انگار یکجورهایی مظهر آشتی سنت ومدرنیته بود. از یک طرف، عشق به خانوادهی پدری و همسر و فرزندان، عشق به میهن و زادگاه، احترام به دین و آیین و زبان، عشق به مردم و شیفتگی نسبت به کودکان این مرز و بوم و انس با طبیعت؛ از طرف دیگر، ارتباط با دنیاهای دیگر، اشتیاق به آشنایی با فرهنگها و آشنا ساختن بچههای ایرانی با ارزشها و مقتضیات ملتهای دیگر. او فرزند زمان خویشتن بود.الوند یکی از مصادیق اعتدال بود. هم خلوتگزین بود و هم جمعیتگرا. در خلوت خویش آن همه کتاب و مقاله ترجمه کرد و در جمعیتگراییاش عضو هیئت موسس انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، موسس خانهی ترجمه، اهل مشارکت در بسیاری از حرکتهای اجتماعی از جمله شهر کتاب، دفتر ادبیات داستانی، جشنوارهی کتاب کودک و نوجوان کرمان و از این قبیل بود. حسین شیفتهی ادبیات کهن فارسی بود و با بعضی از مهمترین متون نثر و شعر آشنایی داشت و در میان حرفها و حتی شوخی هایش، از آن متون نمونه و شاهد مثال می آورد. سلامش: سلام و درودخداحافظی اش: بدرودتهنیت هایی که ورد زبانش بود: صبحگاهتان خوش، نیمروزتان و یا شامگاهتان خوشدستی در شعر و تالیف هم داشت، اما فقط بر ترجمه متمرکز بود و ترجیح میداد که در یک زمینه سرآمد باشد تا این که از این شاخه به آن شاخه بپرد.وقتی از واژهی برکت حرف میزنیم، معمولا برداشتی ارزشی از آن داریم و آن را فقط موهبتی الهی تلقی میکنیم؛ در حالیکه برکت را با نگاهی دانشی و معطوف به اراده هم می توان ارزیابی و شناسایی کرد. یکی از مولفههای ارادی برکت، غلبه بر تردیدها و ایمان به هدف است. الوند گویی میدانست که تواناییهایش چیست و از این دنیا چه می خواهد. بیرون از حیطهی دانش و توان خودش به چیزی فکر نمیکرد. گویی دراین جهان ماموریتی داشت و فقط در جستوجوی همان بود. از این نظر به او غبطه می خوردم که چطور به استراحت و گشت و گذار در طبیعت و مسئولیتهای اجتماعیاش می رسد و در عین برای نوشتن هم وقت کم نمی آورد.از آثار و نوشتههای حسین بسیار گفتهایم و شنیدهایم، اما دوست دارم در پایان کلامم از دیگر یادگارهای این عزیز سفر کرده هم بگویم:ناهید، همسر صبور و بزرگوار حسیننوشین، فرزند بزرگش که وارد عرصهی ترجمه شده و آثاری در دست انتشار دارد.بابک پسر بزرگترش که حسابداری میخواند.و فرزند سومش کیانوش که محصل است.آنها دردمندانه حسین را همراهی و بدرقه کردند و ما دعایشان میکنیم که همچنان پایدار و برقرار باشند.و من هنوز در حسرت روزهایی هستم که الوند بود و حالا دنیا بدون او جور دیگری است. و یاد آن شبم که حسین چوب بلندی را توی مشت محکم و مردانهاش فشرده بود و با آن هیزمها و چوب خشکهای توی «چالهآتیش» را جابهجا می کرد. در سکوتی که آن شب بین ما سه نفر حاکم بود، نزدیکمان فقط صدای جرق و جوروق هیزمها بود و آن دورها تنها صدای پارس سگهایی که از خانههای دور و نزدیک روستا گویی با هم راز می گفتند. پایین پای ما دایرهی سرخ هیزمها بود و بالای سرمان دایرهی سیاه شب. بیابان بود و سکوت و خنکای پاییز. نسیمی توی درختان سیب می پیچید و آن دورترها شاخههای درختانی را که سرهایشان به سقف آسمان میرسید، میلرزاند. پیش روی من مردی بود که هفت سال با بیماری پنجه افکند و همچنان ماند و نوشت و روشنایی بخشید.روحیهی الوند در مقابله با بیماریاش مثالزدنی بود و مصداق شعر زندهیاد سید حسن حسینی که آن را در وصف شهید سروده بود اما آینه ی الوند هم بود:
کس جز تو طریق پاکبازی نگرفت/ با زخم نشان سرفرازی نگرفت/ زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت/ حیثیت مرگ را به بازی نگرفت یادش زنده و نامش پاینده
نوشته شده در یاد یار مهربان | ۱ پاسخ »
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۷
روز اول، آشنایی با کتابخانه:
امروز،اولين روزي است که به کتابخانهی مونيخ ميروم. آندره طبق قرار، ساعت ۴۵/۹ صبح، آرام تقهاي به دراتاقم ميزند و من که از قبل آمادهام با او بيرون ميزنم. از خيابان لانگينس که محل اقامت ماست تا کتابخانه پنج دقيقه بيشتر راه نيست. در حين پيادهروي يکدفعه متوجه ميشوم که داريم از کنار يک رودخانهی کوچک و زيبا رد ميشويم که اصلا صدا ندارد و اين برايم خيلي عجيب است! آبهايي که در رودخانههاي ايران جريان دارند به اين راحتي در بستر خود حرکت نمي کنند؛ کلي پستي و بلندي و صخره و سنگ پيش پايشان است که برخورد با آنها سروصدا ايجاد ميکند. بيشتر به حرفي که نميدانم از کی شنيدهام ايمان ميآورم که زندگي ما آدمها به طبيعت اطرافمان شبيه است. زندگي در ايران سخت است، مثل حرکت آب رودخانههايمان که دشوار و پر سروصداست. آبي که اين جا از کنار ما مي گذرد مثل اشک چشم زلال و روان است و بسترش فوقالعاده تميز و خالي از زباله و مانع. البته شايد اين طور که آندره از واژه رودخانه استفاده کرد، نتوانيم اسمش را رودخانه بگذاريم؛ شايد يک نهر بزرگ درست تر باشد. (خب من اين جا لابد بايد به عقب برگردم و سطرهاي قبل را اصلاح کنم و از اول بنويسم که در بين راه به نهري رسيديم( و نه رودخانه) وگرنه خواننده پي ميبرد که من فرق رودخانه و نهر را نميدانم و آنوقت کمي آبروريزي مي شود، اما بگذار همين طور بماند…) توي راه دائم انگليسي حرف ميزنيم. انگليسي حرفزدن با آدمهايي که زبان اصليشان انگليسي نيست صفايي دارد! هر دو با يک مشت واژههاي معين و اصطلاح بي اينکه خيلي در قيدوبند درست وغلط بودن جملهها باشيم و يا کسي ايرادمان را بگيرد، خيلي خودماني و بي ريا حرف مي زنيم و تمرين ميکنيم. اما براي اينکه خيلي هم به قول مردم «توي سر مال نزده باشم » بايد بگويم راحت حرف مي زنيم و اينطور نيست که در فهماندن منظورمان دچار مشکل بشويم، مگر گاهي که شنونده معنا را نميگيرد و گوينده بايد جمله را تکرار کند و يا آنرا با مثال و عبارتي ديگر بيان کند. چيزي نميگذرد که نمايي از يک قلعهی غولپيکر و قديمي و فوقالعاده زيبا به چشمم مي نشيند: کتابخانهی بين المللي نسل جوان مونيخقبل از هر چيز درياچه و يا مردابي زيبا که در آن چندين قو و اردک و پرندگان ديگر شناورند به چشمم مي آيند و بعد، درٍ خيلي بزرگ قلعهاي قديمي که محل کتابخانه است، مقابلم قدّ میکشد. لابد حالا ديگر متخصصان زبان فارسي به ما اجازه مي دهند که صفت «درب» را براي اين در به کار ببريم، چون هيچ کدامشان تا جايي که من خوانده ام، به کار بردن واژه درب را براي «در» هاي معمولي جايز نمي دانند زيرا درب را به دروازههاي بزرگ و قديمي منتسب ميدانند و حالا من واقعا در مقابل درب قلعهاي قديمي ايستادهام. نماي قلعه يک آن فيلمي از شواليهها را که در دوران کودکي از تلويزيون ديده بودم در نظرم زنده ميکند: آيوانهو!
اجازه بدهيد در ادامه، بروشور کتابخانه را که به چهار زبان منتشر شده و کتابخانه را در نگاهی کلی معرفی می کند، برایتان ترجمه کنم:
کتابخانهی بين المللي نسل جوان، بزرگترين کتابخانهی بينالمللي ادبيات کودکان و نوجوانان در دنياست. اين مرکز از سال ۱۹۴۹ توسط «يلا لپمن» تاسيس شد و از آن زمان تا به امروز، دامنهی فعاليتهايش را به طور مدام به اين سمت و سو گسترش داده است که کانون و مرجعي شناخته شده در حوزهی ادبيات کودک و نوجوان باشد.يلا لپمن کار خود را بلافاصله پس از پايان جنگ جهاني دوم با برپايي نمايشگاهي بينالمللي از آثار ادبيات کودک و نوجوان در شهر مونيخ آغاز کرد. او اين حرکت را فرصتي دانست تا پس از سالها هراس ناشي از نازيسم و ترس و وحشتي که جنگ در دلها افکنده بود، اميد و ارزشي تازه ايجاد کند و همچنين بکوشد تا مردم و ملتهاي ديگر به درک و دريافتي نوين برسند. او توجه خود را به هر دو گروه کودکان و بزرگسالان معطوف ساخت. براي بزرگسالان، بر آن شد تا دورههايي در موضوع ادبيات کودکان داير کند. همچنين براي کودکان، منتخبي از کتابها را عرضه کرد تا بخوانند، تماشا کنند و لذت ببرند. تا به امروز اين دو اقدام به منزلهی دو رهنمون و هدف مبنايي، پيشروي کتابخانهی بينالمللي نسل جوان قرار دارند. از سال ۱۹۸۳ کتابخانهی بينالمللي نسل جوان در «قلعهی بلوتنبرگ» در ناحيهی «اوبرمنزينگ» شهر مونيخ مستقر شد. با ورود و استقرار کتابخانه، قلعهی بلوتنبرگ که قدمتش به قرون وسطي باز مي گردد به «قلعهی کتاب» تغيير نام داد.کتابخانه همواره به اين مصوبه اش پايبند بوده است که آثار مربوطه را گرد آوري و فهرست بندي کند و ارتباطهاي مربوط به ادبيات کودک و نوجوان را سهولت بخشد، از آن جمله است ارتقاي برنامههاي فرهنگي براي نسل جوان و تفاهم و درک ميان فرهنگی. کتابخانه از گنجينهاي به اين شرح برخوردار است:- بيش از ۵۴۰۰۰۰ کتاب کودک و نوجوان که اغلب آنها در اتاق مطالعهی کتابخانه قابل دسترسياند.از اين تعداد:- ۵۱۰۰۰۰ کتاب کودک ونوجوان به بيش از ۱۳۰ زبان موجودند، شامل:- ۸۰۰۰۰ کتاب با قدمت تاريخي که بين سالهاي ۱۵۷۴ و ۱۹۵۰ منتشر شده اند و نيز ۳۰۰۰۰ جلد آثار جنبي و مرتبط با اين موضوع- از اين ميان به طور تخميني ۱۴۰۰۰۰ اثر در فهرست رايانهاي يافت شدني و ۵۵۰۰۰ اثر از طريق فهرست موضوعي قابل دسترسياند.به علاوه:- ۴۰۰۰۰ مطلب مستند و ۲۸۰ نشريه زنده و به روز، امکاناتي را براي پژوهشهاي گسترده با اهداف عمومي و يا علمي عرضه مي کنند.هر ساله طرح اعطاي بورس تحصيلي که از سوي وزارت امورخارجه جمهوري فدرال آلمان پشتيباني مالي مي شود، متخصصان کليهی رشتههاي ادبيات کودک و نوجوان را تا سقف پانزده نفر قادر مي سازد که طي اقامتي سه ماهه در قلعهی کتاب به امر پژوهش مشغول شوند.از سال ۱۹۹۶ کتابخانه توسط «بنياد کتابخانهی بين المللي نسل جوان» اداره مي شود. بودجهی کتابخانه از اين راهها تامين مي شود: کمکهاي وزارت امور خانواده جمهوري فدرال آلمان، شهروندان باسابقه و ارشد، زنان و جوانان، وزارت آموزش و پرورش و فرهنگ استان «باواريا»، شهرداري شهرمونيخ به عنوان مرکز استان باواريا و سرانجام بنياد مربوطه که ذکرش آمد.کتابخانه به بازديد کنند گانش تقديم مي کند:بخش مطالعهی کتابخانه امکان دسترسي به گنجينهی منابع اصلي، آثار جنبي و مرتبط، کتابهاي قديمي و تاريخي و نيز نشريات تخصصي اش را فراهم ساخته است. «موزههاي مطالعه» از جمله موزههايي بينالمللي که به نام نويسندگان کودک و نوجوان آلماني «ميشل انده»، «اريش کستنر»، «جيمز کروس»، «اوتفريد پروسلر» و نيز «بينت شرودر»، تصويرگر آلماني نامگذاري شدهاند، بازديد کنندگان را به کندوکاو در زندگي و آثار اهالي اين حوزه فرا ميخوانند. کتابخانه در سرتاسر سال نمايشگاههايي متنوع و در سطوحي گسترده و مرتبط با درونمايههاي جهاني ادبيات کودک و نوجوان در تالارهاي «يلا لپمن»، «تالارکوچک» و نيز «گالري ويرگانگ» برپا مي کند.بخش امانات کتابخانه، اين امکان را به بچهها مي دهد که ۲۳۰۰۰ کتاب و رسانهی ديگر را که به ۱۵ زبان در دسترس قرار دارند، با خود به خانه ببرند. همچنين از کودکان دعوت مي کند که در طرحهاي متنوع «ارتقاي خواندن» از جمله دورههاي زبان و نقاشي مشارکت کنند.بزرگترها مي توانند در دورههاي کارآموزي و سمينارها شرکت کنند. اين برنامهها در بروشور برنامههاي ساليانه کتابخانه اعلام مي شوند. کتابخانه از طريق انتشار فهرست ساليانه «کلاغ سفيد» که گزيدهاي از کتابهاي تازه انتشار يافته کودک در سطح بينالمللي را معرفي مي کند. همچنين با انتشارديگر فهرستهاي کتاب و نيز برپايي نمايشگاههاي متنوع و سيار، ارتباط خود را با بازديدکنندگان و با ديگر موسسههاي آلمان و خارج از آلمان حفظ ميکند.
همین روز اول تمام زير و بم قلعهی کتاب را نشانم مي دهند. ميفهمم که مخزن کتابها کجاست ، برگهدانهايي که براساس موضوع، عنوان و نام مولف تهيه شده اند کجا هستند، قرائتخانه که چندين دستگاه کامپيوتر در آن جا دائم به اينترنت وصلند و در آن جا ميزي را براي هريک از ما در نظر گرفته اند کجاست. زير زميني که ميتواني لباس و وسايل اضافيات را در آنجا به صندوقهايي قفلدار بسپري کجاست و بالاخره کجاست، آشپزخانهاي که با کليهی تجهيزات در اختيار توست؛ آشپزخانهاي تقريبا از هر جهت ماماني! بعد هم رستوراني را در دل قلعه و در کنار مرداب نشانت مي دهند که غذا را با ما که مهمان کتابخانه هستيم ارزانتر حساب مي کند. بعد اگر بخواهيم، دوچرخهاي در اختيارمان ميگذارند که مثل خيلي از مردم پير و جوان و کودک آلماني با آن تردد و يا ورزش کنيم. پترا ورشينگ براي يک ماه من مبلغ ۸۵۰ يورو دراختيارم مي گذارد که براي زندگي در اين جا و پرداخت کرايهخانه ( ۲۷۵ يورو در ماه) و يک زندگي دانشجويي مبلغ خوبي است.هنوز نرسيده، براي روز تعطيل ما برنامه ميگذارند. پترا ميگويد روز يکشنبه ( پس فردا) روز تولد «اَلي ميت قوچ» يکي از تصويرگران و نويسندگان خوب کتابهاي کودک و نوجوان آلمان است و ما با حضور خودش و بچهها تولدش را جشن مي گيريم. جدول برنامهها را مي گويد و شرح وظايف همه را روشن مي کند. قرار است براي بچهها برنامههايي برگزار کنند: ايستگاه نقاشي با موضوع قلعه، مسابقههايي براي بچهها و در پايان پذيرايي از همه با بريدن کيکي به شکل قلعه و پايان برنامه هم نشستن «الي» پشت ميز و امضا و هديهکردن کتابهايش به بچهها.ساعت کار کتابخانه از ده صبح تا چهار بعدازظهر است. بعد از ساعت چهار، قدم زدن در هواي خنک و پاکيزهاي که در اين بهشت زميني جاري است، صفايي دارد.در همين حال از سوپرمارکتي که پر از خوراکيهاي مقوي و به نسبت ارزان است خريدي ميکنم و به خانه ميروم. کوسنی زيبا و قلمکاري شده را به باربارا مي دهم و ميگويم: اين هديهی همسر من به توست و او سرد و متين تشکر ميکند و کوسن را مي برد. کمکم دستم مي آيد که او زن مهرباني است که البته مهرش را در عمل نشان ميدهد و نه با زبان. اين فقط نوعي تفاوت فرهنگي است.همين که به اتاقم ميروم و کمکم هوا تاريک ميشود سخت دلتنگ ميشوم. ظاهراً غربت و تاريکي همزاد يکديگرند، چون هر دو با نوعي ترس عجيناند.
جمعه ۱ مهر ۸۴/ ۲۳سپتامبر
نوشته شده در سفرنامه | ۱ پاسخ »
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۷
انگلیسی حرف زدن بنده
انگليسي حرف زدن امثال من هم حکايت غريبي است. از خودم خيلي نااميدم. اين طوري نمي شود زبان ياد گرفت. اتفاقا مشکل اين جاست که بعضي از ما خيال مي کنيم زبان آموزي يعني اين که دو يا سه سال بکوب زبان بخواني و بعد تا آخر عمر بنشيني و از داشتههایت بهره ببري. در حالي که زبان مثل درخت و باغچه است که بايد با آن زندگي کني و دائم مراقبش باشي. من زبان را زندگي نمي کنم. آدم وقتي زبانش راه مي افتد که کاري مهم و حياتي توي زندگياش داشته باشد و بدون آن چرخ زندگي اش نچرخد و در عين حال انجام آن کار بستگي تام و تمامي به زبان داشته باشد. من انواع و اقسام کلاسهاي زبان را در تهران و حتي خارج کشور تجربه کردهام، اما تا وقتي هدف ما خود زبان باشد اتفاق مهمي نمي افتد و آموختهها بعد از مدتي از ياد مي روند. اما وقتي که ما کار مهمي داشته باشيم و انجام آن منوط به زبان باشد آن وقت ما ديگر در جست و جوي صدي هستيم که اگر بيايد، نود هم پيش ماست، يعني در واقع حواسمان به انجام آن کار است و نه زبان آموزي. با اين همه، روزي چشم باز مي کنيم و مي بينيم که ناخودآگاه زبانمان هم باز شده است. براي همين است که در خارج کشور زبان زودتر راه مي افتد زيرا آن جا ما به فکر زبان آموزي نسيتيم بلکه به فکر استفاده از زبان براي برآوردن هدفي فرازباني هستيم. نسل پيش از ما زبانش از ما بهتر بود زيرا نگاه آنها نگاهي انقلابي نبود که بخواهند به استقلال برسند و روي پاي خودشان بايستند. آنها به سياستهاي بيگانگان چندان حساس نبودند. براي همين زبان ميخواندند تا راه غربيها را ادامه دهند اما نسل انقلابي چون دنبال اين بود که همه چيز را خراب کند و از نو بسازد، ارتباطش را با بيگانگان قطع کرد تا خودش راه جديدي را باز کند و البته تا به حال که چندان موفق نبوده است.خلاصه، داستان ها دارد اين انگليسي خواندن ما. مشکل وقتي بيشتر مي شود که مرد جوان برزيلي هم مثل من بخواهد از گوش مفت طرف مقابلش براي تمرين زبان استفاده کند. دو نفر را فرض کنيد که هر دو مي خواهند از وجود طرف مقابلشان در مسير اميال پلید زبان آموزانهی خودشان استفادهی ابزاري کنند. براي هر دو طرف فقط همين مهم است که آن يکي به حرفشان گوش کند نه اين که حرفي درست و حسابي بينشان رد و بدل شود.هر دو براي همديگر کيسه بوکس هستند. اولي حرف مي زند و دومي به جاي آن که گوش کند، جملات خودش را توي ذهنش پس و پيش و چکش کاري مي کند تا جملهاي که مي خواهد ادا کند خيلي بي ريخت و کج و کوله نباشد، چیزی شبیه بازی شطرنج. بلافاصله بعد از تمام شدن جملهی طرف مقابل، انگار که ميخواهند چيزي را توي هوا بقاپند جملهی خودشان را شروع مي کنند و حتي گاهي قبل از تمام شدن جملهی طرف مقابل جملهی خودشان را ادا مي کنند و خلاصه «ترافيک زباني» درست مي شود و بساطي به راه مي افتد که تماشايي است. پسر خالهام هوشنگ که ازحدود سي سال پيش در انگليس اقامت دارد و از کودکياش انگليسي کار کرده روزي حرفي زد که مرا به فکر فرو برد: «آدم بيشتر با گوش کردن است که زبان ياد ميگيرد تا با حرف زدن! آدمهاي پر حرفي مثل [فر…] خانم با اين که سالها خارج کشور زندگي کردهاند، چون گوش نمي کنند زبانشان درست و حسابي راه نمي افتد.» بگذريم، زيادي از زبان خودم بد گفتم . نه اين قدرها هم اوضاع بد نيست. به هر حال من دارم توي اين جامعهی غريبه زندگي مي کنم و با آدمهايش ارتباط برقرار ميکنم و فکر ميکنم با گرايشي که اخيرا به ترجمهی قصههاي کودک در من ايجاد شده وضع بهتر هم خواهد شد. اما حالا که فکر مي کنم مي بينم مشکل من تا به حال اين بوده که به زبان نگاه ارتباطي نداشتهام بلکه نگاهم ادبياتي بوده است. زبان دنبال کوتاه ترين و روشن ترين راه براي رساندن منظوري واحد است. اما ادبيات دنبال زيبايي و فخامت است و از تنوع معاني و تنوع برداشت استقبال مي کند. من چون متن فارسي زياد ويرايش کرده ام و چشمم به قول کسانی که متن های حروفچینی شده را تصحیح می کنند، «چشم تصحيح» است، توقعاتم از زبان به عنوان قالب ارتباط کلامي توقعي است که بايد قاعدتا از ادبيات داشته باشم. يا بايد حرف نزنم و يا مقيدم که جمله ها را از نظر دستوري شسته رفته و اتو کشيده ادا کنم. واقعيت اما اين است که زبان را بايد مثل بچه ها ياد گرفت. آدم بايد با واژه هايي که معنايشان را نمي داند بازي کند و از اين بازي و تقليد لذت ببرد. زبان آکادميک و دانشگاهي حکايت ديگري دارد اما زبان را به مفهوم متداولش بايد با کله معلق زدن و بد صحبت کردن ياد گرفت. دوست عزيز و خيلي صميمي ام رضا هاشمي نژاد زبانش از من بهتر است. یک علتش برتری هوشی است. علت دیگرش که در واقع باز هم از هوش او ناشی می شود،این است که موقع حرف زدن بیهیچ ترتیب و آدابی مثل یک بچه همين طور صاف مي رود توي شکم طرف مقابل و بي اين که نگران باشد که آبرويش مي رود حرف مي زند. من اما خيلي سخت مي گيرم و مي خواهم مبادي آداب باشم و کم نياورم. انگار اگر من سکوت کنم و حرف نزنم طرف مقابل به اين نتيجه مي رسد که: «نه بابا! اين آقاي محترم زبانش فول است ولي ما را قابل هم صحبتي نمي داند!» يک بار به جین، خانمي که استاد دانشکده رويال هنر در لندن ((London Royal Art بود گفتم که من موقع انگليسي حرف زدن کراوات ميزنم و مي خواهم غلط نداشته باشم. البته او از تعبير من خيلي خوشش آمد و گفت : «آره همين درست است!» احتمالا به اين دليل کار مرا تاييد کرد که يک چهره ی دانشگاهي بود و از اين مهم تر اين که آدمی انگليسي و مبادي آداب بود و انگليسيها به خلاف آمريکاييها انگليسي را به نسبت شسته رفته و با رعايت آداب دستوري صحبت ميکنند. راه زبان ياد گرفتن اين است که موقع ارتباط برقرارکردن با يک خارجي بدون شرم و با کمال پُررویی به خودمان بگوييم که اگر زبان من خوب نيست اين مشکل آن هاست که بايد طوري صحبت کنند که من بفهمم! باور کنيد راهش همين است، بايد مثل بچه ها بود. من حساسيت هايم در باره ی زبان فارسي را بايد موقع زبان آموزي کنار بگذارم. مثلا مدتهاست که عزم کرده ام هيچ وقت فارسي را غلط ننويسم. براي همين حتي موقعي که دارم به سرعت روي کاغذپارهاي براي پسرم در خانه پيغام مي گذارم و از خانه بيرون مي زنم يک بار ديگر پيامم را مي خوانم و اگر غلطي داشته باشد خطش ميزنم و دوباره مينويسم. ميدانم که حتي اگر غلط جزيي ام را درست نکنم باز هم گيرنده پيام مرا متوجه مي شود اما اين سختگيري، تمرين غلط ننوشتن است. حالا احساس مي کنم که اين حساسيت را به آموزش زبان انگليسي هم سرايت داده ام و مرتب مي خواهم خط بزنم و از نو بنويسم و گاهي آن قدر زيادهروي مي کنم که اصلا از خير حرف زدن ميگذرم و براي اين که از تک و تا نيفتم، کارم را اين طور توجيه مي کنم که:«ميدانيد! ما شرقي ها اصولا فرهنگمان فرهنگ سکوت است!»يکبار در زمستان سال ۸۳ که گروهي از نويسندگان خارجي براي شرکت در جشنوارهی کتاب کودک کرمان به ايران آمده بودند، من در يک لحظه به طور ناخواسته نقش رابط بين خانم مگن نوتال سيرز نويسندهی کتاب کودک از آمريکا و يکي از خانمهاي تصويرگر ايراني را که اصلا زبان نميدانست به عهده گرفتم. خانم ايراني به من گفت: «لطفا از طرف من از ايشان عذرخواهي کن که من انگليسي بلد نيستم.» من هم همين عبارت را نقل قول کردم. پاسخ خانم سيرز اين بود: «جاي عذر خواهي نيست، چون من هم فارسي بلد نيستم!» من برخورد مهرمندانه و پاسخ آرامش بخش خانم سيرز را به حساب شعور و ادب او گذاشتم اما واقعيت تلخ اين است که ندانستن زبان انگليسي در زمانهی ما خيلي فاجعه بارتر از ندانستن زبان فارسي است. بله، فارسي شکر است و به قول محمود کيانوش شاعر نامآور شعر کودک، که روزي در لندن مهمانش بودم و صحبت از زبان فارسي شد،« فارسي، زبان روح ماست.» اما چه ميشود کرد که انگار انگليسيها از دويست سال قبل حواسشان جمع بوده که تا مي توانند روي بينالمللي شدن زبانشان سرمايهگذاري کنند. حالا ما هر چقدر از شيريني فارسي بگوييم باز هم اين واقعيت به قوت خود باقي است که سالهاست انگليسي حرف اول را ميزند، حتي اگر عدهاي از برتري زبانهاي ديگر بگويند. مثلا دوستي به طور شفاهي از صادق هدايت نقل مي کرد که: «زبان انگليسي، خراب شدهی زبان فرانسه است.» ولي اگر مرحوم هدايت امروز زنده بود و مي خواست فقط با تکيه بر زبان فرانسه مدتي کوتاه در چند کشور بيگانه زندگي کند متوجه ميشد که زبان فرانسه کارش را راه نمي اندازد، متاسفانه. پنج شنبه ۳۱ شهريور۲۲ سپتامبر ۲۰۰۵
نوشته شده در سفرنامه | ۱ پاسخ »
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷
آقایی داستاننویس (یادم نیست کدام نویسنده) در کتابی (یادم نیست کدام کتاب) نوشته بود که هیچ چیز مثل انبوه صفحات سفیدی که پیش رویش قرار دارند، او را نمیترسانند! حالا حکایت من است که مثل شناگری که نه شنا بلد است و نه ورودی و خروجیهای استخر را میشناسد، نه برای بار چندم، که برای بار اول، نه با همراه، که تنها و نه با مایو، که با شورتی مامان دوز وارد استخری کلاس بالا شده و در شلوغی و شالاپ شولوپ ملت، نمیداند از کجا شروع کند. من هم در استخر که نه، در اقیانوس وب دست و پایم را گم کردهام. ولی امیدوارم همان طور که همه تجربه کردهایم، قلم که روی کاغذ به راه میافتد، خودش راهش را پیدا کند.( مثل مهمانی که خودش روزیاش را با خود میآورد) شاهد زنده همین که قلمم توانست چند سطر بنویسد. دعا کنید و دوستانه دستم را بگیرید.
نوشته شده در يادداشت هاي روزانه | ۲ پاسخ »
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷
توضیح:حدود نیمی از این سفرنامه پیش تر در وبلاگ «هنوز» درج شد و حالا متن کاملش را قسمت به قسمت در این جا میآورم.
تهران به فرانکفورت به مونیخ
بعضي از دوستان و عزيزانم در ايران بدشان نميآيد بدانند که من در چه حال و روزي هستم و چه حرفهايي در بارهی آلمان و شهر زيباي مونيخ و باقي قضايا دارم. من خيلي حوصلهی سفرنامه نويسي ندارم، اما فکر کردم شايد بد نباشد به جاي تکرار توصيفها و تعريفها براي اين عزيز و آن عزيز، خودم را راحت کنم و حرفهايم را به کمک لپتاپي که قرض کرده و به اين جا آوردهام، تايپ کنم و خلاص. ماجرا به اين جا بر مي گردد که ظاهرا بزرگترين کتابخانهی بين المللي ويژهی کودکان ونوجوانان در دنيا کتابخانهی شهر مونيخ آلمان است. اين کتابخانهی بزرگ چيزي بيشتر از يک کتابخانه و در واقع مرکزي براي فعاليت هاي فرهنگي به حساب مي آيد. مثلا يکي از کارهايش اين است که هر سال با کمک وزارت امور خارجهی آلمان به محققان و پژوهشگراني که دست در کار کتاب و ادبيات کودک هستند بورس اعطا مي کند. تقريبا هر سال به يکي از دست اندر کاران ايران بورس داده اند. من هم براي کاملتر شدن تحقيقاتي که براي ارايهی تز دکتراي خودم در موضوع «زيبايي شناسي ادبيات کودک» در دانشگاه تربیت مدرس تهران دارم فرم تقاضانامه را پر کردم و طرحم را فرستادم و موافقت شد و بعد هم بار سفر و پرواز و حالا مونيخ. الان ساعت ۵/۱۱ شب است و من گوش سپرده ام به صداي قشنگ تق تق باراني که روي شيرواني سرخ خانه باربارا ضرب گرفته. باربارا زني - تقريبا پيرزني - است که کتابخانهی مونيخ، منزلش را براي امثال من اجاره کرده است. خانهی خيلي قشنگي است که در لبهی شهر مونيخ در محلهی پازينگ واقع شده است. خانه اي است که زيباييهاي طبيعت سر سبز را دارد و در عين حال از معماري زيبا و مصالح با کيفيت و جديتي که آلماني ها در ساختن هر چيز دارند بهره ی کافي برده است. اتاق هاي طبقهی بالا در اختيار من و مرد جواني از برزيل است به نام آندره مونيز دومورا که سي و چهار سال دارد، سبزه روست و موهايش را از ته زده. ته ريشي دارد که او را خيلي به بچه مسلمانها شبيه کرده است. با همسر و تک دخترش در پايتخت برزيل، ريودوژانيرو زندگي مي کند و همچنين در حال گذراندن تز دکتراي خود در يکي از موضوعات مربوط به ادبيات کودک است. درواقع من و آندره هر کدام اتاق مستقلي در زير شيرواني داريم که سقفش چوبي است و پنجره اش روي شيب شيرواني باز مي شود. قاعدتا آن چه ما از قديم در بارهی اتاق هاي زير شيرواني توي قصهها خوانده و يا توي فيلم ها ديده ايم بر مي گردد به دختري فقير که از دست زن بابايي بدجنس و يا به هر حال از بد روزگار در آن جا زندگي مي کند، اتاقي اسرار آميز با سقفي کوتاه که موش دارد، محل تردد و پاتوق انواع جن و پري است، کهنه و متروکه است، خيلي از قهرمانان قصههاي کودکانه مثل هايدي از پنجرهی اتاق به دنياي بيرون راه پيدا کرده و يا گمشدهی خود ( پدر يا مادرشان) را از همين روزنه ی رهايي بخش پيدا کرده اند. خلاصه اتاقي افسانه پرور و قصهخيز که ظاهرا ما هم که دستي در کار قصه و ادبيات کودک داريم بالاخره بايد آن را تجربه کنيم. البته اتاق زير شيرواني من نسبتي با اتاق هاي زير شيرواني قصه ها ندارد جز اين که سقفش چوبي و اريب است وگرنه جادار و مجهز و روبه راه است. البته ويژگي مشترکي هم دارد و آن اين که مردي غمگين در آن زندگي مي کند که تنها و غريب است و از وطنش دور افتاده و بدجوري دلتنگ است. نه عرضه دارد براي خودش غذا درست کند و نه از تنها غذا خوردن لذت مي برد. تلويزيون و لپ تاب و دوست برزيلي هم نمي توانند دلتنگي شرقي اش را دوا کنند.فکر مي کنم همين مقدار صحبت از اتاق زير شيرواني کافي باشد چون اين قدر حال و هواي قصه ها برايم زنده شد که کم کم دارد ترس برم ميدارد که نکند جنّي، موشي چيزي!
از تهران به فرانکفورت پرواز کردم . آن جا نازي خانم همسر محترم دوستم مجيد داوود آبادي شرمنده مي کند و با دختر کوچکش به استقبالم مي آيد. وقتي پايت را توي کشور غريب مي گذاري هيچ چيز مثل استقبال يک آشنا آرامش بخش نيست. خانم مجيد ميگويد که مجيد و دوست مشترکمان حاج حسين عابدين نيا( از مدیران نشر افق) که براي کار به آلمان سفر کرده است، فرانسه هستند و چند ساعت ديگر مي رسند. عذر خواستند که نتوانستند خودشان بيايند، اما گفته اند که من امشب را در فرانکفورت بمانم و فردا راهي مونيخ شوم و من مي مانم و مجيد و حسين را مي بينم و گشتي و شامي و فردايش حرکت با قطار به طرف مونيخ. گرچه به پترا ورشينگ مسئول امور بورس در کتابخانهی مونيخ زنگ مي زنم و خبر مي دهم که شب را در فرانکفورت مي مانم، اما با اين همه گويي نگران است که مبادا مشکلي برايم پيشامد کند. در هر حال او از يک هفته قبل برايم ايميل زده و دقيقا گفته که در کجاي مونيخ از ترن پياده شوم، به کدام ورودي و خروجي دقت کنم، در کدام ايستگاه سوار کدام ترن شوم ، به کدام علامت توجه کنم و چه طور خودم را به خانهی پترا برسانم. در ايستگاه ترن منطقهی پازينگ از بار سنگين کتابهايي که با خودم آورده ام اشکم در مي آيد و به مصداق آيه ی شريفه ” مثل الذين حمل التورات…” به خودم مي گويم کاش اين کتاب ها توي ذهنت سنگيني مي کرد و نه روي کولت! فوري خودم را به تاکسي زرد رنگي که پارک کرده مي رسانم و راننده با احترام بارهايم را توي ماشين جا مي دهد و راه مي افتيم. راننده، جوانی خوش اخلاق است و من که حدس مي زنم شايد به دليل جواني به فوتبال علاقه مند باشد، سر صحبت را باز مي کنم و مي گويم که قبلا بازيکناني مثل علي دايي و وحيد هاشميان در تيم بايرن مونيخ بازي کرده اند و الان علي کريمي توي اين تيم توپ مي زند و خلاصه من حسابي کليد کرده ام که يکي از بازي هاي بايرن مونيخ را توي استاديوم تماشا کنم. جوان راننده مي خندد و چيزي نمي گويد،البته راه هم نزديک است و ماشين ديگر به جلوي خانه ی باربارا رسيده است. پيرزن سفيد و خيلي چاقي که قيافه ی تيپ آلماني دارد و به اصطلاح Land Lady است در را باز مي کند و پيش مي آيد و سلام و عليکي جدي و آلماني مي کنيم. سينه اش نمي دانم شايد به دليل عمري مصرف سيگار بدجوري خس خس مي کند اما سر حال است. با صداي بلند، آندره را انگار که دارد به پسرش دستور مي دهد صدا مي زند که بيا و چمدان غول پيکر اين آقاي محترم را به طبقهی بالا ببر! آندره سر مي رسد و بعد از چاق سلامتي، طفلکي بساط بنده را کول می کند و به طبقهی بالا مي برد.
چهارشنبه ۳۰ شهریور ۸۴
۲۱ سپتامبر ۲۰۰۵
نوشته شده در سفرنامه | ۳ پاسخ »